و بال پروانه می شکند
خدای من
خدای دل کوچکم
پروانه ات را توانی برای بال گشودن نیست
و لیلی برای همیشه می میرد
ساحلم بودی و اکنون
غرق گرداب جدایی
نه امیدی به رهایی
نه نویدی ز خدایی
اهرمن ها به سماوات هجوم آوردند
نقش تصویر اهورایی من را بردند
نقش تصویر اهورایی من را بردند
نقش تصویر اهورایی من را بردند ...

نوشته شده توسط: لیلی
| + خدای دل | سهشنبه 12/4/1386 ساعت 4:5 عصر |
همسفر سایه خویش می روم
مرا در فراسوی سویهای بی نشان همراه باش
خورشید در مدار خویش جاودانه
می درخشد و می رقصد
آه ! این مائیم
که هر زمان
جای در پای خود می نهیم
و غروب می کنیم
نیست ابری که بروبد این چهره شب
ای خدایم چه شد آن پرتویی از زهره شب
ای معلوم دل و مجهول چشم !
من رنگ وجودم را به گلهای یاد تو آذین بسته ام
چیست که همره این دل آذین بسته
مرا به طلوعی دوباره می کشاند؟
نمی دانم ...
شاید بتوان از بلندای تصور
به افقهای دگر خیره شوم
و من گمشده را تا به یقین کوچ دهم .
خدای دل !
ای همه وجود را مهرآذین
در گرما گرم بارش دل
قطره می شوم
می لغزم
می بارم ...
می بارم ...
مرا در فراسوی
سویهای بی نشان
همراه باش
همراه باش ...

نوشته شده توسط: لیلی